سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
48
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
مبشّر بوده است و در هر كارى كه تو در آن نيستى ترا طمع آن نبوده است پيشين الارجاف مقدّمة التّحقّق 175 اگر تباهىات خود كوه كوهست اندكاندك از وى كم كن عاقبت پست شود آخر بنوك كنند كوههاء زر و نقره پست مىشود و آن تلهاء ريگ كه كوه كوه را ماند باد اندكاندك آن را بمواضع ديگر نقل مىكند آن تلهاء موانع را نيز بباد خوف ريز ، و راوكن 176 اندكاندك تباهى ترا ازين مواضع نقل كند وَ الَّذِينَ كَسَبُوا السَّيِّئاتِ جَزاءُ سَيِّئَةٍ بِمِثْلِها بشارتست مؤمنان را زيرا كه كاسب جملهء سيئات مىبايد تا تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ * باشد آن كافر كه غلام ياغى است و گردن برده 177 اگر چه ولايت آبادان مىكند و در ميان رعايا عدل مىكند آن همه نابسامانيست نزد خداوندگار از آنك همه به مخالفت مىكند جَزاءُ سَيِّئَةٍ بِمِثْلِها آن يكى را ياد آيد كه كاشكى مخالفت را براندازد و آن ديگر را كه گاهگاه كسى خداوندگار را ببيند سلام و عليك خوشى كند از بهر خداوندگار عقوبت وى با آن منكران قوى برابر نباشد . اللّه مىگفتم يعنى مايهء تحيّر و لرزه مثال وى كه به نزد پسر خواجهء امام اجلّ 178 در رفتى بسمرقند با جمال محبوبى هيچ جاى نمىيارستى نشستن اكنون چو اللّه گفتى نمىيارى كه كدام صفتش گويم چنانك اشعرى چنانك معتزلى چنانك سنّى چنانك رافضى همچنانك در بارگاه بزرگى درآمدى سرسر پاى نيارى نشستن مىترسى كه نبايد كه هر كجا بنشينم يا بيستم تا خدمت كنم آن جاى بزرگ داشت نباشد دل در اللّه همچنان گردانست هيچ جاى موضعى نمىيابد تا بيستد « 1 » يا مثلا در عبادتى خواهى يا در نيازى كه روح را به هستى از هستيهاء اللّه تعلّقى سازى تا آن نياز و عبادت را بوى تسليم كنى هيچ جاى آن تعلّق نتوانى كردن اگر بر صور اللّه نهى گويى منزّهست به رحمنى نهى گويى منزّه است اگر بر ذاتش نهى هيچ جاى نيابى اگر بر رحمت و قهرش نهى چو آن چگونگى ندارد و به رحمت و قهر خلق نماند [ گويى منزّه است ]
--> ( 1 ) - اصل : تا بنشيند . عبارت متن با قلم اصلاحى بالاى آن نوشته شده است .